firs story

خب داستان از اینجا شروع میشه بچه ها من این داستان یه گونه ای نوشتم که

همه به زبون حال حرف میزنن پس لذت ببرید:

(ساعت 10 صبح خونه 6 تا از دخترا)

 

خونه سارا(هیونی):آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ(صدای جیغ) واااااااااای ، باورم

نمیشه !!!!!!! مامان بابا

خونه ملیکا(جونگی):ای واااااااااااااااااااااای(صدای جیغ)مامان بابا

خونه نگین(مین هویی):اووووووووووووووووو،هوراااااااااااا مامان بابا

خونه سارا(مین هویی):آره،خودشه،ایول اووووووووووووووووووو مامان بابا

خونه اکرم(هیونگی):مااااااااااااااااامان بااااااااااااااااابا ،یو هو درست شد مامان

و حالا خونه ما یعنی عطیه(هیونگی):آجیم اومد داخل اتاق و گفت چی شد

عطیه قبول شدی؟ منم که اصلا حواسم نبود گفتم آره تو دانشگاه کره ی

جنوبی قبول شدم چی گفتم کره ی جنوبی نه واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

(صدای جیغ)مامان بابا  قبول شدم یو هو مامان آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ(صدای جیغ

و شکستن گلدون)با صدای گلدون مامانم پرید تو حال چی شده دختر مگه جن

زددت؟ منم که تو حال خودم نبودم گفتم آره چییی یعنی نه مامان بالاخره به

آرزوم رسیدم تو دانشگاه کره قبول شدم. واااااااااااااااااااای)

بله توی این 6 تا  خونه این خبر بود

(دین)-(اس ام اس اومده)-( دیریریرین)(و...)(اینا صدای زنگ اس ام اس 6 تا

دختره)همه با تعجب به گوشیاشون نگاه کردن و همه با هم البته هر کی تو

خونه خودش (ییییییییییییییییوووووووو هوووووو هر 6 تامون قبول شدیم)

خب داستان تازه از اینجا جدی میشه:

بهه سلام سارا؟چطوری؟

سارا:ا سلام اکرم چطوری چرا اینقدر زود اومدی؟

اکرم:آها نیست که تو دیر اومدی

_ا سلام بچه ها ما اومدیم

اکرم و سارا:سلام نگین.سلام ملیکا چطورین؟

ملیکا:خوبیم ا بچه ها سارا داره میاد(اینجاست که همه حس دوستیشون گل

میکنه میرن طرفش)

نگین:سلام چطوری تو کجا اینجا کجا؟

سارا:سلام یکی باید این سوال از تو بپرسه(اوه اوه دو هووی نازنین خدا به داد

برسه)خب همه هستن ولی عطیه کجاست؟

که همه باهم گفتن (معلومه طبق معمول دیر کرده)

حالا من بودم که تو خیابون داشتم میدویدم که یه وقت از هواپیما جا نمونم وای

فکر کنم راه نیم ساعت رو 5 دقیقه ای طی کردم دیگه داشتم میمردم که

صدای بچه ها رو شنیدم که میگفتن(بالاخره پرنسس تشریف آوردن) منم نفس

نفس زنان رفتم پیششون وس هه لا هه م هه سلام (اوه اوه این وضعش

وخیمه چه نفس نفسی میزنه)من هه اومدم

سارا : آره امروز یه ربع از دیر کردنت زود تر اومدی

دیگه من بودم که حرصم دراومد و بلند گفتم:هی من که هیچوقت دیر نمیکنم

(باشه بابا باشه من دیر میکنم حالا چرا داد میزنی) تازه انقدر زود اومدم مامان

بابام و آجیم هنوز نرسیدن فرودگاه

سارا هم گفت : آره تو دیر نمیکنی ما خیلی زود میایم

منم چشم باریک کردم و چپ چپ نگاش کردم تا حساب کار دستش بیاد

تو همین حال و هوا بودیم که اکرم گفت بابا بجنبید الان هواپیما میپره ها!!!!!

خب حالا با کلی شادی همه با هم رفتیم و با کلی خدافظی کردن  از

خانوادهامون سوار هواپیما شدیم اما .......................

 

بچه ها این پست کمه اما قول میدم پستای بعدی بیش تر از این باشه هر چند

فکر کنم پستم کم باشه هم زودتر تموم میشه هم شما حوصلتون سر نمیره

بچه ها نظر ندید داستان نمیذارما دوستتون دارم چینگوها 

 

 

در قسمت بعد:بابا گریه نکن گریه نداره که .آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا(صدای جیغ)ss501

اوه ببخشید آقای هیونگ جون .اومدم دسمالتون پس بدم و .......

/ 0 نظر / 10 بازدید